گذشت و بخشش در زندگی

براد پیت برای همسرش آنجلینا جولی یک یادداشت عاشقانه نوشته که خواندنی است و نکات بسیار جالبی دارد.
همسر من بیمار شد. به خاطر مشکلاتش در کار، زندگی شخصی و سختیها و شکستهایش در رابطه با بچهها، به طور مداوم عصبی و ناراحت بود. ۱۴ کیلوگرم وزن کم کرده بود و در سی و پنج سالگی، فقط چهل کیلو وزن داشت.
پوست و استخوان شده بود و مدام گریه میکرد. دیگر یک زن شاد نبود و از سردردهای مداوم، دردهای قلبی و گرفتگی کمر و عصبهای بین دندهای زجر میکشید. اصلا نمیتوانست خوب بخوابد و تازه دمدمهای صبح خوابش میبرد و در طول روز خیلی سریع خسته و کمانرژی میشد. رابطهی ما به لبهی پرتگاه رسیده بود.
زیبایی کم کم داشت او را ترک میکرد، زیر چشمانش کبود و سیاه شده بود، با کلافگی سرش را تکان میداد و دیگر مواظب خودش نبود. همهی فیلمها و رلهایی که بهش پیشنهاد شده بود را رد کرد. من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم به زودی از هم جدا خواهیم شد. با همهی اینها، من زیباترین زن دنیا را به دست آورده بودم.
او زن محبوب و ایدهآل بیشتر از نصف مردان و زنان کرهی زمین بود، و من بودم که اجازه داشتم سرم را کنار او روی بالش بگذارم و شانههایش را در آغوش بگیرم. پس شروع کردم با گل و بوسه و تمجید، محبت خودم را بهش نشان دادم. غافلگیرش میکردم و هر لحظه به فکر شاد کردنش بودم. برایش هدایای بسیاری گرفتم و فقط برای او زندگی کردم.
در مجامع عمومی فقط دربارهی او صحبت میکردم. همهی مسایل را به دلخواه او پیش میبردم و او را در مقابل دوستان مشترک و در مقابل خودش، تحسین میکردم. شما باورتان نخواهد شد که چطور از نو شکفت. حتی از گذشته هم بهتر شد. وزن اضافه کرد و دوباره رنگ به رخسارش برگشت. دیگر عصبی نبود و مرا بیشتر از همیشه دوست داشت. هیچ وقت فکر نمیکردم که میتواند این همه عاشق باشد.
آنگاه من یک چیزی فهمیدم: هر زن انعکاسی است از مردش.
اگر شما او را دیوانهوار دوست دارید، او هم عاشق خواهد شد.
براد پیت
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست
می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست
باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟
باز می خندم که : " خـــــیلی " ... گرچه ... می دانی که نیست !
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت ، می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟
وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم : نرو ...
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست
.
.
.
رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست
" بی تا امیری نژاد "
تا در اين دهر ديـده كردم باز گل غم ، در دلم شكفت به ناز
بر لبـم تا كه خنده پـيدا شد گل او هم به خنده اي وا شد
هر چه بر من زمـانه مي افزود گل غم را از آن نصيبي بود
همچو جان در ميان سينه نشست رشته عمر ما به هم پيوست
چـون بهـار جوانـيم پـژمرد گفتم اين گل ز قصه خواهد مرد !
يا دلم را چـو روزگار شكست گفتم او را چو من شكستي هست
مي كنم چون درون سينه نگاه آه از اين بخت بد،چه بينم ، آه…:
گل غم مست جلوه خويش است هر نفس تازه رو تر از پيش است!
زندگي تنگنـاي مـاتم بـود گل گلزار او همين غم بود
او گلي را به سـينه من كاشت كه بهارش خزان نخواهد داشت!
فریدون مشیری
گیرم که باران هم آمد ....
همه چیز را شست ...
هوا هم عالی شد ....
فایده اش برای من چیست ؟
هوای دل من بی تو پس است !!!