به نام خداوند جان وخرد سمیرا حاتمی نسب هستم . به رسم بودن می خواهم بمانم! به رسم ساختن می خواهم بسازم ! به رسم تغییر می خواهم تغییر کنم ! به رسم نگاه مادر می خواهم دختری کنم ! به رسم قلب مهربان خواهر خواهری و به رسم همراهی سبز دوست دوستی و به رسم دستان پینه بسته پدرم که کم دیدمش کم شنیدمش کم درآغوشش کشیده شدم باز هم فرزندی کنم!
من همانی می شوم که باید بشوم .
من ایمان دارم کافی است شروع کنم آن گاه دست خدا را در دستانم حس خواهم کرد .
من تکه ای از پازل خداوندم .. بی هدف آفریده نشده ام که بی هدف زندگی کنم می دانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده همیشه هست ... رهایم نمی کند .. تنهایم نمی گذارد .. من قطعه ای از زندگانی ام تکه ای از پازل هستی خدایم مرا آفریده تا اینه ی او شوم آفریده تا جان ببخشم امید دهم نفس داده تا نفس دهم من تکه ای از پازل زندگی ام اگر خود را گم کنم همه چیز و همه کس ناقص می ماند من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد